تبليغاتX
:: دلنامه ::

:: دلنامه ::

اندکی صبر، سحر نزدیک است

همه ی دنیای من همین جا بود...

 

چند روزی است که تنها به تو می اندیشم

از خودم غافلم اما به تو می اندیشم

همه وجودم سرشار از نیاز بود. چشمانم با تمام وجود فریاد می زد و تو را می خواند. بودن در آنجا را قبلا تجربه کرده بودم ولی اولین بار بود که حس می کردم. منتظر بودم دری باز شود...

چهره ام آرام و درونم غوغا بود. انگار همه خواسته هایم را اجابت شده می دیدم. صدایی بی وقفه در وجودم می پیچید. همه روزهایی که سراسیمه گذشتند و مرا به این نقطه رساندند جلوی چشمانم بود. ثانیه هایی که به پایان مانده بود دیوانه ام می کرد. همه هستی من در این نقطه معنا می شد. همه دنیای من همین جا بود...

فقط می خواهم آن لحظه ها تکرار شوند. می خواهم در دنیای زیبای خودم آرام بگیرم!

محبوب من! هستی ام را به من برگردان! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 23:59  توسط فائزه 

در نوروز بی تو از شکفتن خبری نیست...

و منتظر شکفتن شکوفه‌ی بهار عالمیان هستیم

نوروزتان پیروز

زمزمه می‌کنیم...

یا مقلب القلوب والابصار؛
زنگار قلبم را بزدا و نور رحمت و هدایتت را ارزانیم بدار.

یا مدبر اللیل و النهار؛
شب روز زندگیم را در مسیر حق و حقیقت و عدل و انصاف قرار بده.

یا محول الحول و الاحوال؛
دگرگونم کن، که بدی‌هایم را به خوبی تبدیل کنم و اگر خوبی‌هایی دارم، افزون شود.

حول حالنا الی احسن الحال؛
و این سال جدید را به ز سال قبل و این روز و این لحظه‌ام را، بهتر از روز و لحظه‌ای که می‌گذرد قرار ده.

(بچه های قلم)

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 2:22  توسط فائزه  | 

خواب ديدم که خيال تو به مهمان آمد

 

رحمتي کن تو بر آن مرغ که در دام افتاد

که ندارد چو تو شاهنشه بي‌چون دگر

 

 


خوابم آشفت و سرخفته به دامان آمد

خواب ديدم که خيال تو به مهمان آمد

گوئي از نقد شبابم به شب قدر و برات

گنجي از نو به سراغ دل ويران آمد

ماه درويش‌نواز از پس قرني بازم

مردمي کرد و بر اين روزن زندان آمد

دل همه کوکبه‌سازي و شب‌افروزي شد

تا به چشمم همه آفاق چراغان آمد

وعده‌ي وصل ابد دادي و دندان به جگر

پا فشردم همه تا عمر به پايان آمد

ايرجا ياد تو شادان که از اين بيت تو هم

چه بسا درد که نزديک به درمان آمد

ياد ايام جواني جگرم خون ميکرد

خوب شد پير شدم کم‌کم و نسيان آمد

شهريارا دل عشاق به يک سلسله‌اند

عشق از اين سلسله خود سلسله جنبان آمد

شهریار

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 0:40  توسط فائزه 

سخنی با دوست

معبودا!

تو خوب میدانی که از وجودم همانقدر هست که با عشق تو هست. تو آن کریمی که کریمان به عشق تو سوختند. گفتی صدایت کنم تا جوابم دهی، می دانم:

آواز خدا همیشه در گوش دل است                 کو دل که دهد گوش به آواز خدا

اما چه کنم که بسته پایم.

به حق عاشقانت که عاشقانه جان نثارت کردند یاری ام ده که با تو باشم چرا که:

حتی خیال بی تو شدن می کشد مرا             کارم به روزگار جدایی نمی رسد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 11:36  توسط فائزه 

؟

لحظه های عمر به سرعت می گذرند.

انگار ما انسان ها در گذر لحظه ها گم شده ایم، لحظه ای غافل می شویم و سال ها می گذرد.

کاش زودتر از اینکه دیر شود بیدار شویم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 11:4  توسط فائزه  |